عسل عزیزم نفسمعسل عزیزم نفسم، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
مهلاعزیزم نفسممهلاعزیزم نفسم، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 30 روز سن داره

تاتی تاتی عسلم

بازیهای خطرناک عسلی

عسلم تازگیاخیلی خوشت میاددورخودت بچرخی لی لی کنی بعدیه دفعه محکم زمین می خوری ومی خندی من وآبجی محلاهم به زورجلوی خنده مون میگیریم آخه بابایی میگه بهت نخندیم تادیگه این کارنکنی اماعسلم تونخت که رفتم دیدم خودت تنهاهم که باشی بازم این کارومیکنی میترسم کاردستم بدی (خدانکنه)دومین کارخطرناک ترکه انجام میدی اینه که درگازوبازمیکنی وروی اون وامیستی بعدش باخنده وصحبت(به زبون خودت)تمام وسیله های روی گازوبهم میریزی البته زودمیگیرمت نمیزارم کاربه اونجاهابکشه سومی اینه که خیلی دوست داری بری داخل ماشین لباسشویی(خداروشکردرش قفل میشه وتودراین کارناکام می مونی..شیطونکم یه کاردیگه که همین الآن هم انجامش دادی وبهم یادآوری کردی اینه که باچشم بسته توخون...
23 مرداد 1393

دندون درآوردن دختری ومریضی

عسلم مامانی چندروزه به خاطردندون درآوردنت اسهال وتب شدی دکتربردمت نفهمیدبه خاطردندوناته من نمیدونم کی به اینامدرک دکتری میده خلاصه عسلم تواین چندروزتعطیلی حسابی سرماروگرم کردی قربونت بشم دندون هفتمت دراومده مبارک باشه بوس بوس ...
12 مرداد 1393

عکسهای عسلی

  ل الاکردم دوست دارم چادرسرم کنم الو الوسلام نمازروزه هاتون قبول عیدتون هم مبارک باشه ...من مریض شدم به خاطرهمین مامانیم دیرعکسای خوشگلموتووبلاگم گذاشت ببشید..بابای.. ...
9 مرداد 1393

جوکهای گوگلی برای مامانای مهربون

مورد داشتیم دختره تو گوگل سرچ کرده : “غذا با تخم مرغ” گوگل جواب داده: متاسفم واسه اونی که میخواد تو رو بگیره ! گوگل: من صاحب همه چیم. ویکی_پدیا: من همه چیو می‌دونم. فیسبوک: من همرو میشناسم. اینترنت: من نباشم شماها هیچین. برق: شرو ور نگین خواهشا میگن تو روز قیامت گوگل به حرف میاد و همه جست و جوها و عکسایی که سرچ کردی رو لو میده ... گفتم در جریان باشید ! دیدین بعضیا وقتی می شینن رو صندلی چرمی بعد صدا میده،  یه بار دیگه صداشودر میارن که بگن مال صندلی بوده؟!!  فاجعه اونجاست که ...
2 مرداد 1393

لطیفه های کودکانه برای کودکانتان

معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟! رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!  پدر از پسرش پرسید: امتحان ریاضی امروزت چطور بود؟ پسر: یکی از جوابهام غلط بود. پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟ پسر:پنج تا. پدر: این خیلی عالیه، پس بقیه سؤال ها رو درست حل کردی؟ پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقیه نگاه کنم..!!  اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم. دومی: نه اختیار دارید. من حواسم از همان اول جای دیگر بود!!!   ...
2 مرداد 1393

بدون عنوان

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید . دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟ من : زنم دیگه پس چی ام ؟ دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟ من : نه مامانی بابا مرده . دخترم : راست میگی مامان ؟ من : آره چطور مگه ؟ دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟ من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ دخترم : دایی سعید هم زنه ؟ من : نه اون مرده ! دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟ من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام . دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟ من : از اینکه خوشگلم ، دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟ من : اره دخترم دخترم : بابا از کجا فهمید مرده من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و...
2 مرداد 1393
1